راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

آمادن یک زلزله کوچولو در خونه ما

    این آرامش قبل از زلزله. و اینک زلزله شروع میشود، این خانم کوچولو که مشاهده می فرمائید تمام زندگی ما رو ظرف دو دقیقه ریخت بهم، جاتون خالی نبودید ببینید چی شد و چه اتفاقاتی افتاد . بقیه داستان را در ادامه مطلب مشاهده بفرمائید . ادامه مطلب ....     این هم ادامه داستان که خودتون ملاحظه می فرمائید . از خوشحالی نمی دونه چه کار کنه و تازه ذوق میکنه که اینکارهارو داره انجام میده .   شما فقط ملاحظه بفرمائید لبخند دلنشین این وروجک ما رو . قربونت برم که اینقدر خوشحال بودی و ذوق میکردی تازه کلی هم تلاش کردی خسته شدی . این هم بعد ا...
29 مرداد 1391

مسابقه کودک خواب آلود سپیده جون

    دوستان جون جونی سلام   رامیلا توی مسابقه کودک خواب آلود شرکت کرده اگه میشه بهش رأی بدید ممنون میشم. از طریق آدرس زیر می توانید رأی خود را اعلام فرمائید منتظر رأی شما دوستان گل هستیم، رامیلا جون شماره اش 26 است ، رأی های خودتون را در قسمت نظرات قرار بدید باز  هم ممنون. http://koodakeman91.niniweblog.com/cat44.php       26 ...
28 مرداد 1391

زنگ تفریح

  دیروز تاریخ 91/5/25 خانم کوچولوی من بعد از مدتها بردم سرکار پیش من بعد هم حساب ی بازی کردو همه رو سرگرم کرد تا تایم کاری تمام شد با بابا اتا برگشتیم به سمت خونه . راستش دیروز چون باباجون اینا بنایی داشتن من با خودم فکر کردم رامیلا رو ببرم سرکار تا جلو دست و پای آنا رو نگیره و چون به اندازه کافی آنا و باباجون و دایی آرش خسته میشن رامیلا دیگه اذیتشون نکنه به خاطر این حدودای ساعت 9 تا 10 صبح بود که زنگ زدم ببینم رامیلا از خواب بیدار شده یا نه و چون میدونستم این حدودا از خواب بیدار میشه، همون موقع یکی از همکارام هم پاس ساعتی گرفته بود و میخواست بره تا بانک من هم از فرصت استفاده کردمو گفتم من هم باهات میام تا بر...
26 مرداد 1391

آموزش خوردن ماست به شیوه جدید

  این هم شیوه جدید ماست خوردن .       دو سه شب پیش برای افطار رفتیم پیش آنا و باباجونو و دایی آرش، بابا اتا هم رفتو گوشت تازه گرفت که کباب کنیم برای افطار جاتون خالی این عکسها هم مربوط به بعد از غذاست حدودای ساعت 11 شب که این خانم کوچولوی ما هوس ماست کرده بود و حسابی ما رو گذاشت سرکار . این هم ناز کردنش برای گرفتن عکس     حسابی قربونش برم بهش چسبید آخراش هم که حسابی لباساشو خودشو ماستی کرد . ...
24 مرداد 1391

وروجک کوچولو

  سلام خوشگل مامان امروز تاریخ 1391/5/24 وقتی از سرکار برگشتیم به سمت خونه دخملم از ماشین پیاده شدو راه افتاد به سمت راه پله ها که بره بالا که یکی از همسایه هامون به نام آقای کاظمی ماشینش رو پارک کرد تو پارکینگ و راه افتاد بره خونشون، من هم پشت سرش بودم که رامیلا رو تو راه پله ها دیدو گفت نازی کوچولو خودم صداشو شنیدم بعد صدای رامیلا رو که صدای من و باباش میکرد که بریم بالا وقتی من رسیدم بهش گفت مامانی عمو گفت نازی کوچولو نزدیک بود بیهوش بشم از خنده وقتی رامیلا این حرف زد یعنی قربونش برم داشت تعریف میکرد که آقای همسایه چی بهش گفته، وقتی که باباش هم رسید خونه برگشت گفت بابایی عمو اینو بهم گفت، بابایی هم ذوق کرد به ...
24 مرداد 1391

یک سری از عکسهای خانم کوچولوی من

  یک سری از عکسهای خانم کوچولوی من در حالتهای مختلف موقع خواب . ای جانم قشنگم که نور موبایلم اذیتت کرد .   قربونت بره مامان که اینقدر قشنگ خوابیدی .   این فرشته کوچولوی ما به جای اینکه تو تخت خودش بخوابه میاد پیش مامانی میخوابه .   اینجا هم خانم کوچولوی من خواب بود که مامانی یکمی شیطونی کرد ازت عکس گرفت که شما هم در جواب کاری که انجام میداد به خاطر نور موبایلش بهش اخم کردی . قربون این اخمات برم .   ...
21 مرداد 1391

بهونه گرفتن رامیلا

    امروز 91/5/15 یکشنبه صبح وقتی بیدار شدیم که بیریم سرکار کلی هوا بعد بود و خاکی و من و رامیلا و بابا اتا چون آلرژی داریم حالمون خیلی بعد میشه، حسابش رو بکنید تو اون هوا تازه باید بریم سرکار و از طرفی هم رامیلا رو بیاریم بیرون، ا مروز بعد از مدتها رامیلا کلی صبح گریه کرد و بهونه گرفت که من میخوام پیش مامان سانازم باشم نمیخوام برم پیش آنا یک ربعی منو دم در نگه داشتو باباش هم توی ماشین منتظر من بود که بریم سرکار خلاصله بعد از کلی صحبت کردن و گول زدنش را ضیش کردم که بره بغل آنا تا من هم برسم به کارم، کلی هم دیرمون شد مخصوصاً بابا اتا، وقتی رسیدم اداره زنگ زدم به آنا گفتم چی شد آرومه آنا هم گفت داره شیر میخوره ...
15 مرداد 1391

افطاری

  چند روز پیش یعنی چهارشنبه هفته گذشته تاریخ ٩١/٥/٤ تصمیم گرفتیم برای گردش بریم به سمت شوشتر برای همین هماهنگی ها رو صبح چهارشنبه که سرکار بودیم انجام دادیم و قرار بر این شد که بعد از ظهر به همراه عمو مهران و خاله لیلا بریم به سمت شوشتر ما راه افتادیم و رفتیم حسابی هم خوش گذشت چون خیلی وقت بود جایی نرفته بودیم خلاصه رسیدیم و رفتیم کمی خرید کردیم از جمله ترشی، ماست موسیر و ... از اونجایی که هنوز اذان نگفته بود و افطار نکرده بودیم نمی شد مزه کنیم و به سختی انتخاب کردیم برای همین تا موقع اذان در بازار ماندیم تا اول تست کنیم بعد بخریم جاتون خالی با زبون روزه چشممون که به ترشی جات خورد حسابی دهنمون آب افتاد، وقتی هم که اذان گفت فروشنده چو...
10 مرداد 1391
1